از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند هنگامی که شکوفه های عشق بر شاخسار هر قلب پر تلاطمی جائی برای خود می گشاید و به جوانه می نشیند هنگامی که بوی عطر دلاویز عشق در رگهای آدمی جریان می یابد هنگامی که خورشید عشق در پهنه آسمان سینه ها می درخشد و هنگامی که آوای عشق فضای قلب انسان را ترنم می سازد آنگاه است که در می یابیم زیستن چقدر زیباست و عشق چه با شکوه و روحانیست دلی کز عشق گردد گرم افسردن نمی داند چراغی را که این آتش بود مردن نمی داند از همان دم که آدمی از مادر زاده شد و از همان لحظه که خویشتن خویش را شناخت عشق در وجودش شکوفا گردید خداوندا دو صد فریاد از این عشق که من دارم دلی ناشاد از این عشق عشق نمای زندگیست عشق عصاره حیات است و به زبانی ساده تر عشق نوعی امید به زندگانی... ودشواریهاست عشق حقیقی این نیست که با بر زبان آوردنش از ارزش و قیمتش کم کنی عشق انقدر مقدسه که باید در خلوتکده دل حفظش کرد چقدر ساعات خالی مرا با فکر تو پر کرده است چقدر این قلب فربه و پیه گرفته من را که کنج سینه بی مصرف افتاده بود زنده و پیدا کرده است ... او مدام در سینه به یاد او می زند ...درد می کشد و به من حالی و سوزی تازه می بخشد که هدف نهایی هر زندگی عارفانه است...اگر بداند که چگونه فراق او به زندگی من هدف و امید بخشیده است به این زودی و آسانی به من طعم وصال را نخواهد بخشید آخر عشق که سوز وصال به خود ندیده باشد روز وصال کی خواهد ... بزرگترین و با شکوه ترین عشقها در سکوت به وجود می آید رشد می کند و می بالد ... زبان عشق زبان سکوت است همچون در سکوت است که ناگهان موج احساس مثل رعد می غرد و در یک لحظه هزاران کلام بر سر معشوق می بارد... قلبم از شدت هیجان در سینه می کوفت نفسم داشت بند می آمد و خون در رگهایم طوفانی و مواج خودش را به این سو و آن سو می کوبید . بی اختیار دستم بر روی قلبم گذاشتم چون ترسیدم امواج طوفانی خون در برخورد با صخره قلبم بیرون بریزد یک موج گیرا یک طوفان مقتدر مرا در میان گرفته بود و دلم می خواست چشمانم چون ابری که بر فراز سر شهری می بارید باریدن می گرفت... زیر لب گفتم : با دیدگان نافذت به درون دلم بنگر ببین این زخمهای گوارایی است که دست عشق تو بر آن نهاده است آرام گفتی: عشق میوه ی رنجهای مقدس انسانیست تا عاشق نشوی به رودخانه ابدیت نمی پیوندی عشق ای زیباترین رویای من ای عقیق خفته در دریای من عشق ای آوای نای خسته ام دل به امید نگاهت بسته ام عشق زیباست مثل گل... جاریست مثل رود ... گرم است مثل خورشید... و شیرین است چون عسل... من عاشق نگاهت از لحظه ی اول هستم با هر سرا و هر جا و هر دمی که هستم چشمان نازنینت صد شعله بر دلم زد من با همان نگاهت از لحظه ها گسستم با ماه و ستاره صد راز کهنه دارم از لحظه ای که در دل مجنون شب پرستم تا آخرین کلامم جز این نباشد ازمن من هر کجا که باشم با دیدن تو مستم




+ رها شده پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 11:35 از قلب siavash |
شعله ی سرکش لاله دیدم روی زیبای توام آمد بیاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد بود لرزان شعله ی شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد بیاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بیجای توام آمد بیاد از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید اجتناب رغبت افرای توام آمد بیاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود هایهای گریه در پای توام آمد بیاد شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد رهی معیری ۱۳۳۱دیماه باز لبهای عطش کرده ی من لب سوزان ترا می جوید می تپد قلبم و با هر تپشی قصه ی عشق ترا می گید بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت چه باک ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا به سرپرده ی خاک خلوت خالی خاموش مرا تو پر از خاطره کردی ای مرد شعر من شعله ی احساس منست تو مرا شاعره کردی ای مرد آتش عشق به چشمت یکدم جلوه یی کرد و سرابی گردید تا مرا واله و بی سامان دید نقش افتاده بر آبی گردید در دلم آرزویی بود که مرد لب جانبخش ترا بوسیدن بوسه جان داد بر روی لب من دیدمت لیک دریغ از دیدن سینه ای تا که به آن سر نهم دامنی تا که بر آن ریزم اشک آه ای آنکه غم عشقت نیست می برم بر تو و بر قلبت رشک به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه ی امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی آتش جاویدی را فروغ فرخزاد همراه این کیست گشوده خوش تر از صبح پیشانی بیکرانه در من از شوق کدام گل شکفته است این باغ پر از جانه در من وز شور کدام باده افتد این گریه ی بی بهانه در من جادوی کدام نغمه ساز است افروخته این ترانه در من فریاد هزار بلبل مست پیوسته کشد زبانه در من ای همره جاودانه بیدار چون جش شرابخانه در من تنها تو بخواه تا بماند این آتش جاودانه در من فریدون مشیری از کتاب از خاموشی ۱۳۵۶



+ رها شده پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:6 از قلب siavash |
| ||||||